اندر احوالات غيبت کبری!
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳  

اول آنکه پس از تهديداتی که شما را بفرموديم ظرف يومی چند، کاری نيکو ما را يافت بشد و البت از قِبَل شما مريدان بی مصرف نبود!
و اکنون نزديک سه ماه است که ما مشغول همی باشيم. و چون از کم و کيف آن خواهيد، ما در رايانه خانهء پايتخت با يکی دو تن از دوستان خود مشغوليم و کل کار رايانه کده که همانا "لطيف افزار" باشد بر دوش ما و حتی بر کول ماست که نتيجتاْ ما به شدت کَت و کولی به هم زده ايم!
پس ما به سرعت دست به کار بشديم و عنکبوتان بی ناموسِ بی حيای بی پدر مادرِ ... را از جيبهای متبرکمان دیپورت بکرديم و اوضاع چنان کُن فَيکون گشت که در اين يکی دو ماهه ما بيش از نيم مليون تومان وجه رايج مملکتی را خرج بکرده ايم!

دوم آنکه ما در يک ماه اخير موجود به شدت متولدی بوديم. و شما را زنهار دهيم که هدايای خود را به هر مضيغتی می باشد به ما برسانيد و گرنه شما را عاق و حتی عوق کنيم. (عوق از بدترين نفارين (ج نفرين!) است که مرادی همی تواند در حق مريدان خود نمايد. - طَريقةُ التَاديبِ شِيخ فِی الحُلقومِ المُريدان ، باب سوم - ! )
و به مناسبت اين مبارک سالروز ، ما مراسمی بس عرفانی و ملکوتی با حضور جمع کثيری از مريدان و مريده گان مخلص شيخ در اندرونی بيت متبرکهء خود برگزار همی نموديم که شبی بس به ياد ماندنی ببود و دل همه تان آب. (اِن شَا الله تَعالی!)
مريدان و مريده گان محترمی که از عمل نکوهيدهء خود مبنی بر نفرستادن پيشکش از برای مراد خود نادم و شرمگين همی باشند می توانند به سرعت قضای اين واجب را به جا آورند، باشد که خداوند رحمان و رحيم آنان را ببخشايد.
و اندر احوالات کيفيت مراسم همين بس که متهمی چنان عروج بنمود و از خود بیخود بشد که ساعتها جسماْ کف مستراح ببود ولی روح ملکوتيش در آسمانها سير می نمود!

سوم آنکه وقوع زلزله فردای مراسم ولادت ما آيتی بود از عظمت ما و گوشه چشمی از جانب خداوند که چون ساير مريدان را درمراسم ولادت شيخ غايب بديد و حتی پيشکشی هم از جانب آنان نديد موجبات خشم و غضب باريتعالی بشد!
و ما شما را زنهار دهيم که رفتارتان طوری باشد که ما کماکان کيفور باشيم و حال نماييم و گرنه دفعهء آتی زلزله ای خفن از خود در کنيم چنان که کُرک و پرتان فر خورد و حتی بريزد که البت خدمتی بس کبير در حق مريده گان همی باشد!

چهارم آنکه مرض پارگی ماتحت مجدداْ شيوع يافته که از برای دوران منحوس امتحانات همی باشد. و ما در اين ترم اوضاع به شدت قاراش ميش و حتی قاراش گاوميشی داشتيم و در بيان شدت آن همين بس که در کلاسهای مقاومت مصالح و محاسبات عددی تنها يک جلسه حضور داشتيم. (نَزَلَ اللهُ خاکُ عَلَيَ کَلَّةُ الشِيخ دَبَّة دَبَّةٌ !)
عَلی کُل حال امتحانات ما با حذف سه درس و پاسيدن الباقی دروس پايان يافت!

پنجم آنکه جشنکدهء وبلاگيون نيز به ميمنت و مبارکی برگزار بشد و ما نيز با حضور خود به مراسم رنگ و بوی ديگری بخشيديم!

ششم آنکه توسط مريدان گمنام جان بر کف به ما آمار رسيده که وبلاگمان در ليست سياه وزارت چاپارخانه همی باشد.(؟!) ما از همين جا رسماْ مراتب پاچه خواری خود را به اطلاع مسئولين محترم آن وزارتکده می رسانيم و اعلام می داريم که ما بند کفشتانيم. اصلاْ فيبر نوری شما در رودهء ما تا دسته! آخر قربان آن دکل موبايلتان شوم اين چه کاری است آخر با يک شيخ زاهد؟!

 



 
بيکاری شيخ , تهديد مريدان و تعطيلی مشروط کلبهء شيخ
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳  

الا مريدان ما , شما را بشارت باد که ما اين بار زود رُجعت نموديم.
البت بدانيد و آگاه باشيد که خدای ناکرده, زبانتان لال فکر نکنيد که ما زين پس زود به زود برايتان می نويسيم. بلکه اين واقعه در پسِ واقعه ای ناگوار بر شما ارزانی داشته شده. و اين واقعه همانا بيکاری و حتی الافی ما همی باشد.
و اتفاق از آنرو بود که ما با صاحب ورزشکده مُختلف بشديم (اختلاف پيدا بکرديم!) و خواستيم که با صورت مبارک و ميمون خود بکوبانيم اندر زانوی منحوسش که ياران ما را بر حذر بداشتند و چون ما را شوريده حال و پريشان يافتند جامه ها را دريدند و به بَدَنکده يورش بردند و تمرينی کردند و به منازلشان رُجعت نمودند!
پس ما نيز بيکار ننشستيم و گفتيم: همانا ما ديگر کار نکنيم اندر اين خُزئبلکده. و صاحب ورزشکده اشارتی نمود به جهتی و گفتا: به اين مبارک! و ما همانجا از خداوند عزّ و جل بخواستيم که وی را پودر بگرداند. (پودَرَ اللهُ صَاحَبُ البَدَنکَده بِصورَتٍ فَجيعٍ حَتی سِلّولُهُ لَا مَعلومٌ!)
و البت اوضاع ما به مانند پارسالان قاراش ميش و حتی نيناش ناش گرديده و عنکبوتانی بس گوگول اندر جيب ما جُفتک چارکُش بازی می کنند و ايضاْ عنکبوتانی جوان يکی از جيبهای خالی ما را مکان بکرده اند و در آن به اعمال بی ناموسی مشغولند که ما از خدا همی خواهيم آنان را هدايت نمايد! (هَدَاءَ اللهُ شَبّابُ العَنکَبوتين!)

حال ما از اينجا داد می زنيم و فرياد می کشيم و حتی هوار می کنيم که آاااااااااااای اُمت! پس کجايند مريدان ما؟! و باز از همين جا (و نه جای ديگری) شما مريدان را به شدت تهديد همی کنيم , مادامی که ما را کاری شايسته و مناسب شيخ بزرگواری همچو ما پيدا نشود , ديگر ننويسيم. (به جون مامانمان!)
حال هر گُلی بزديد با سر خودتان بزديد.

ديگر آنکه برنامه های مدونی برای سالروز ولادت خودمان تدارک ديده ايم که در صورت تحقق شرايط بالا در موعظهء بعدی شما مريدان و مريده گان را مطلع خواهيم بکرد.


نکتهء نغز

"ای شيخ ما , هر که مُراد خود را در هنگام سختی مساعدت نکند به عذابی خوفناک و حتی خَفَنناک بشارت ده..."

اسرار الشيخ فی رودةٍ مُريدان - جلد دوم - باب ششم

 



 
اندر احوالات عید نوروز و دیسک سخت گردان و عکسکده و میرزای مخلص
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳  

الا مريدان ما ,سلامي دهيم شما را  از ژرفاي درونمان و حتي از لابه لاي پرزهاي روده مان!

اول آنكه شما را بشارت دهيم كه عيد نوروز حلول يافته و ايضاْ شما را زنهار دهيم دوش ما را كه در سلوك عرفاني به سر مي برديم وحي نازل بشد كه :"اَلا شيخُ‏‏‏  الشوريده  قُل بِالمُريدونِ وَ المُريدات لَا فَراموشَ العيديُ لِشِيخُكُم." يعني آهاي مريدان ما, به سرعت عيدي مارا بده بياد بينيم بابا! و هر كه در اين مهم قصور نمايد عذابي دردناك از جانب خداوند او را باشد. كه همانا در اين شب عيدي هاردش خواهد پُكيد (بِپُكَ اللهُ هاردُهُم!) پس هر چه سريعتر با ما تماس حاصل نماييد و حتي پيغام بيرون خط ( آفلاين) گذاريد كه عيدي شيخ از نان شب نيز واجب تر است و حتي مهم تر است.

دوم آنكه ما همي خواستيم مدتها پيش به روز شويم و حتي آپديت كنيم ليكن اشتباهي بكرديم و ديسك سخت گردانمان عوض كرديم و لعنت بر ما باد و كارخانه بيشينه تور (MAXtor!) ايضاً كه اين ديسك سخت دهان مبارك ما را شرحه شرحه نمود و به هيچ نحوي از انحاء, شَبّاك ( ويندوز ) نپذيرفت و حتي داده هاي قبلي مان را كه اندرونش كپي نموده بوديم را بلعيد و اين بدبختي تا به امروز كماكان يخه مارا چسبيده می باشد و ما نتوانستيم همچون سال گذشته در لحظه تحويل سال آپديت شويم (خاك بر سر اين سال شوم باد!)

سوم آنكه ما امسال اندر شب چهار شنبه سوري با حضور غير منتظره خود در جمع مريدان مُحب شيخ آنان را دچار حيرت و سرخوشي بي حد و حسابي بكرديم و سپس به دعوت مريدان خاص وبلاگنويس خود به منزل يكي از مريدان دخول بكرديم و در جمع آنان حاضر بشديم و انان را تفقدي نموديم و سپس حال و هواي عرفاني مار را فرا بگرفت و سلوك و مراسم عرفاني را به همرا ه مريدان به جا آورديم و چنان از خود بيخود شديم كه ساعتها به رقص سما مي پرداختيم و مراتب به آنجا رسيد كه جامه ها دريديم و لخت و عور و سبك بال به آسمانها عروج كرديم كه شبي بس بياد ماندني بشد . از قضا در واحد جنبي ما نيز گروهي از مريده گان مشغول سلوك عرفاني بودند كه در ميانه مراسم به تبادل آتش و قاشق و قاشق زني با ما پرداختند كه به مراسم ما رنگ و بوي ديگري بخشيد .

گوشه از مراسم عرفاني چهارشنبه سوري .

چهارم آنكه شما را خبري بس مشعوف كننده داريم كه همانا با حلول سال جديد عكسكده شيخ راه اندازي خواهد شد و بر خلاف تذكره هاي شيخ كه يك قرن در ميان به روز ميشود سعي خواهيم داشت عكسكده هر چند روز يكبار بروز شود  و خزئبلاتي چند در آن به نمايش گذاريم باشد كه لذتش را ببريد .

پنجم آنكه اين مريد ما معروف به روده كبير در محضر ما به درجات بالايي از سلوك عرفاني رسيده است و ما او را جايگاهي خاص در ميان مريدان بخشيديم و زين رو تَذكره اي به سبك و سياق ما كتابت بكرده كه آنرا  اينجا ميچسبانيم باشد كه در روده اش عروسي برگزار گردد بس كبير.

 

 ************

 اندر احوالات سير وسلوك ميرزا كبير في مكتب الشيخ

 

في َسنة اَلف و ثَلامئه و واحد و اثمانين هجري من شهر الجُدي توسط عوامي كه از راه دور به شهر آمده بودند خبر رسيد شيخي ظهور كرده افسار گسيخته كه مردم به صورت كاروانهاي بلند به سوي بلاد شيخان در حال حركتند.

از سر كنجكاوي و تعاريفي كه به سَمع ميرسيد بر آن شدم تا اشتران و گوسفندان را فروخته و بار سفر ببندم .پس قوت سفر را محيا كردم و هدايايي چون ابريشم مار و خِرقه اي از جنس خَنزير نَمور محيا و سفر آغاز كردم.

پس از طي طريق كه مسافتي بس فَراخ و طولاني بود با مشقت فراوان به ديار شيخان رسيدم. در مدينه شيخان هر كس را سراغي از شيخ گرفتم همه سخن از زهد و تقوا  و درويش مسلكي شيخ بود . شيخي درويش كه طعامش تكه اي خُبز (نان)خشك شده با اندكي بَصَل(پياز) پاكستاني بود واين اشتياقم را براي ديدن شيخ بيشتر ميكرد .آنچه كه مرا به شوق آورد درهاي باز شيخكده اي بود كه از صبح تا شام بروي مريدان باز بود و در عجب بودم كه چگونه ميريدان چون مگس بلاد صَنعاء (واقع در يمن) دور او صُور فلكي ميساختند.

سَريري ازجنس نمد سنجاب زائو در يكي از نزديك ترين نقاط شيخكده جستم و شب را در آنجا به صبح رساندم ‏بعد از صَلاة صبح جامه اي نو كه آن را از جِلد ملخ اعلاء  بخارا تهيه كرده بودم بر تن كردم  خود را به گلاب آراستم و به سوي شيخكده راه افتادم.ضربات قلم چون قورباغه سقط كرده به تبش افتاده بود و حال خود را نميدانستم.

پس از وارد شدن ذكري خواندم و اجازه جلوس خواستم .شيخ آمد.شيخي كه تا آن زمان جز تعريف ديگران چيزي نشنيده بودم به سويم آمد جمال و زيبايي او مرا محسور خود كرد پس خواستم بوسه اي بر دستانش بزنم كه مرا بر حَذر داشت و اين از اولين درسها بود. ( حَفَظَ اللهُ دَسته)

روزها گذشت و من همچونم مريدي مخلص در مكتب شيخ علوم را با سرعت مي آموختم (تبَرَكَ الله عِلمَه)

حال در حدي بودم كه كتب سنگين و پر محتوايي چون تَذكرةالمُرداء في حُلقوم المُريدة   و اَسرار شيخ في رودة المُريدان را از بر بودم .( كُتبي كه بعداها در معتبرترين دانشگاهها تدريس شد و فَلاسفه علم رِجال و اطباء علم روده را از آن درس دادند).

ايام گذشت تا لحظه اي كه سالها در آرزويش بودم رسيد .مُفَرح ترين يوم حياتم لحظه اي بود كه شيخ مرا مژده همي داد كه اي مريد تو اكنون به درجه اي از علوم رسيده اي زين پس تو را مريد ميرزاي كبير نامم و به جاست كه زين پس جامه سفيد بر تن كني و مريده و مريدان را علم آموزي همانا كه تو از جانب من بهتريني .

پس دعوتم نمود در مراسمي عرفاني شركت جويم و رسما به خلق معرفي شوم و بدين سان مريده و مريدان را جمع و مراسم عرفاني برگزار كرديم.

اين تنها گوشه اي از الطاف شيخ بود او مرا بار ديگر نزد خود بخواند و برايم همسري انتخاب بكرد .مريده اي با تقوا كه سالها در مكتب شيخ از بهترين و زيركترين و باهوشترين ميرزاة بود پس در مجلسي عرفاني عقد نكاهم بخواند و ميرزاة ماء الخريف (همان پائيز آبي عجم)به همسري ما در آمد. زيبارويي از ديار بيجار كه خود از مريدان سرسخت شيخ بود و موجب شد بيشتر در سير و سلوك شيخ غرق شوم. و  ماءالخريف اينك زوجه ما بود. ( حَفَظَ الله اكرامُ الشيخ)

چه زيبا و خوش تر زني از نژاد سيامي با اين درك ميرزاة من باشد.

سالها گذشت و من به همراه ميرزاة خود در مكتب شيخ از منزلتي بس عميق برخوردار شدم و  معترفم كه همه زندگي خود را مديون شيخيم.

مفروح الحالم كه اكنون نزد شيخ پير نشسته و مال و ثروت خود را در راه شيخ به خيرات سپردم و اكنون جز خرقه اي  پاره و همسري هم ياره چيزي ندارم .زينهار همي كه با دلي روشن به آرزويم اكبرم كه همان موت در جوار شيخ و در يك مراسم عرفاني شمع روزگار خودرا به پايان رسانم.

حَفَظَ اللهُ الشيخ و مَعَ السَلامَه

شيخ ميرزا مريد كبير

 



 
ششم دی ماه سنهء ۱۳۸۲ هجری شمسي, فرخنده زادروز شيخ شوريده تبارک باد!
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢  

الا يا ايّها المُريدون و المُريدات ، پايکوبی کنيد و به وسيلهء کمرتان حرکات موزون ايجاد کنيد که ما يکساله شديم!
آخی آخی ٬ نازی ٬ ما چقدر گوگولی هستيم! لطفاْ يک مريده بيايد و ما را ماچ کند!
اين عکس را هم کوچولوی خوبمان مريم بيلی از تهران برايمان ارسال بکرده است!  بيلی کوچولو ناخنهايش را هميشه همی گيرد و در کارهای خانه به مادرش کمک همی کند! به بيل و بيلچه هم دست نمی زند. ما از همين جا به چشم آبجی گری ماچش می کنيم!
همزمان با اين سالروز مبارک و ميمون و به دستان توانمند شيخ شوريده، www.shurideh.com  افتتاح گرديد.
از جمعيت متوسلين به شيخ شوريده جداً و احتراماً و موکداً و با زبان خوش تقاضامنديم هدايای خود را صرفاً به صورت نقدی به اينجانب تحويل دهند. باشد که آنها را تفقدی نماييم.

در اين قرونی که ما مشغول سَرکردن با اين ماتَحت فراخ خود بوديم نيز اتفاقاتی ما را بشد و حتی بکرد!

اول آنکه در پی زلزلهء دهشتناک بم٬ ما  بسی متاسف شديم و حتی ناراحت شديم. زين رو تصميم بگرفتيم که آنها را مددی بنماييم. پس جعبهء تصويرنما را باز بکرديم و بفهميديم که آنها را کمکهای نقدی و جنسی نياز می باشد.
از لحاظ مادی که ما درويشيم و مُفلسيم و دريغ از هِل پوچی اندر جيب رَدای ما! پس از همين جا اعلام می داريم ما آمادگی کامل داريم که با در نظر گرفتن جوانب احتياط کمکهای جنسی بنماييم! البت در صورتی که صليب سرخ جهانی شرايط مورد نياز را تامين کند تا ما ايدز نگيريم که ملتی بی مراد خواهند شد و اين شايسته نَبُوَد!

از طرفی در پی موعظه های ما در جمع گرم و صميمی مريدان شيخ شوريده مقيم قزوين٬ آنان سخت منقلب بشدند و نعره ها بزدند و جامه ها دريدند و لُخت و عور اعلام بداشتند که آمادگی دارند سرپرستی کودکان٬ خصوصاْ پسربچه های بازمانده از زلزلهء بم را به عهده گيرند! (حَفَظَ اللهُ کانَهُم!)

دوم آنکه گفتيم قزوين و داغ دلمان ريش ريش بشد! امتحانات مکتب کده آغاز گشته و ما شما را زنهار دهيم که مرض پارگيسم که اينجا اندر احوالاتش تَذکرة ای فرموده بوديم دگرباره به شدت شيوع پيدا کرده. ما هم اين ترم يک درس ۱ واحدی بيستر نداشتيم که همانا وصايا بود و دلمان به همان ۱ واحد خوش ببود که معدلمان را اندکی ترفيع نمايد که آن نيز توسط استاد ملعونمان حذف بشد. (سَقَطَ اللهُ اُستادُ الوَصَايَانَا!)
البت ما در آخرين جلسهء کلاس برای اولين بار حضور به هم رسانديم و تا پيش از آن استاد مفلوکش را رويت نکرده بوديم! ولی عَلی کُل حال او که در ظاهر و هيبت شيوخ همی بود٬ بايستی مشکلات شيخ بزرگواری همچو ما را درک می کرد. به هر حال گور اَبُهُ.(=گور باباش!)

سوم آنکه به علت شيوع مرض پارگيسم ما شما را پندی دهيم و آن اين باشد که مريدان عزيزی که دچار آن شده اند شبها هنگام خواب مراقب باشند دهانشان باز نماند از آن رو که چون ماتَحتشان هم پاره است٬ کوران خواهد شد و کليه هاشان می چايد!

چهارم آنکه ما در شُرف به انجام رساندن سنت الهی ازدواج می باشيم! و البت برای اين منظور راهی اسپانيا خواهيم شد. زيرا اينجا نمی گذارند ما معشوقمان را بگيريم!
در وصف او بايد بگوييم که موجودی است بسيار دوست داشتنی و پشمالو با روده ای بس فراخ و پشمالو که ما گاهی به آن دخول همی کنيم!

پنجم آنکه يک مريد (ترجيحاْ مريدة و نيکو مَنظر!) که به برنامه نويسی پاسکال مسلط باشد به شدت نياز همی داريم. از آن رو که ما پروژتی داريم که ۳ نمره دارد و از امام جعفر کاظم نقل است هر که مرادش را در نوشتن پروژت آخر ترم ياری نمايد٬ فِرتی وارد بهشت خواهد شد!
مريدان عزيزی که همی خواهند در اين فعل خداپسندانه مُراد خود را ياری دهند و علاوه بر جوايز جيرينگی از اجر معنوی برخوردار گردند ايضاْ٬ به شدت با چاپاربرقی ما تماس حاصل نمايند باشد که لوگوی800x600 آنها را به ديوار وبلاگمان بکوبيم و آنها را بماچيم. (دَخَلَ اللهُ ذَلِکَ المُريدی به جَنَتِ فِرتاْ!)

ششم  آنکه ماه گذشته ما يومی چند را از بامدادان تا شامگاهان (و حتی نصفه شامگاهان!) با تنی چند از ميرزابنويس ها و ميرزاة بنويس های وبلاگستان که از مريدان خاص ما نيز همی باشند گذرانديم که بی اغراق از بهترين ايام زندگانی ما بود و جُملگی در اين امر مُتفق القول بودند که بسی خوش بگذشت. از آن رو که عدهء کثيری از مريدان٬ خواهان ديدن عکسی از مرادشان به غير از عکسی که آن بالا می باشد٬ شدند٬ ما يک عکس که متعلق به آن چند روز است و اتفاقاْ ريختمان هم اصلاْ معلوم نيست را اينجا می چسبانيم باشد که لذتش را ببريد! 

نکتهء نغز

نيرومندترين قدرتهای جهان از من می ترسند٬ من از زنم٬ و زنم از سوسک!

آدُلف هيتلر

 



 
بشارت بر شما باد که شيختان رُجعت نمود!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢  

يا ايها المريدون و المريدات! ما بالاخره پس از قرون متمادی عُزلت نشينی و ترک وبلاگ و وبلاگيون ، دگرباره در صحنه حاضر شديم تا مشت محکم بکوبيم و حتی با لگد و کف گرگی دَک و پوز پايين آوريم!

در اين قرونی که ما نبوديم اتفاقات بسياری ما را بشد و حتی بگرديد!

اول آنکه به حول و قوهء الهی و به کوری چشم دشمنان ، ما دات کام بشديم.
ليکن به دليل فراخی ماتَحتِ اين مرتيکه (سرويسُ اللهُ دَهَنّهُ!) دو ماه است که MT هنوز روی سرور ما قرار نگرفته و ما کماکان منت پرشين بلاگ را همی کشيم.

دوم آنکه از دلايل مهم و اصلی غيبت ما ، اين مرتيکهء مخابرات بود. به طوری که قبض دورگوی ما ۱۵۰ هزار تومان کتابت شده بود و فادِر ما چو از مضمون آن قبض کذايی آگاهی يافت ، دهشتناک غُرّيد و گفتا: گر فکر همی کنی که ما اين را می پردازيم سخت بيلاخ! و ما نيز گفتيمش: به ايضاْ! و اين مبارزهء نفس بُر و وضعيت فلاکت بار يک ماه و نيم به طول انجاميد و در اين مدت دورگوی ما يکطرفه همی بود و چنين شد که ما از دهکدهء جهانی دور شديم و حتی دور انداخته شديم.
و سرانجام روی هردوان کم شد و اين مبارزه به مصالحه انجاميد و هر کدام هفتاد و پنج هزار چوب پياده شديم. (لعنت بر ما باد و مخابرات ايضاْ!)

سوم آنکه دهان ما آسفالت بشد تا توانستيم روز کلاسهايمان را درست کنيم.
و ما شما را پند دهيم که بدانيد و آگاه باشيد که همانا روزهای حذف و اضافه از بدترين روزهاست و به مراتب سخت تر از روزهای جهنم است! و اين از برای شما يک اندرز بود!
عَلی کُل حال در اين ترم ما فقط دو روز جمعه و شنبه به قزوين عزيمت می کنيم و به يُمن پاچه مالی های فراوان (!) و يادآوری اين نکته به استاد که ما همان شيخ بزرگوار و معروفيم ، در کلاس نقشه کشی پنج شنبه ها در واحد تهران شمال حضور به هم می رسانيم. (دلتان آب!)

چهارم آنکه ما کماکان هر يوم تا شام به شغل شريف کافی شاپ داری مشغوليم و عمل شريف لُمباندن ايضاْ!
در اين ماه رمضونی هم هر شب بساط افطاری به راه است و اين مدير باشگاه بدو بدو می رود و از بيرون خوردنی جات می خرد و اينقدر آش و حليم و چلوکباب و از اين گونه خزعبل جات تناول کرده ايم که کم مانده است گلاب به رو شويم!
ضمناْ اينجا کلی هم مريد پيدا کرده ايم که بسيار بر و بچ خوب و نيکويی هستند. (حَفَظَ اللهُ جيبُهُم!)

 پنجم آنکه مثل اينکه ما اين ترم نيز قرار نيست آدم شويم (خاک بر سرِ ما شود!) به طوری که عليرغم آنکه قول داده بوديم بچهء خوبی باشيم ، ديروز برای اولين بار استاد فيزيک را مفتخر به ديدار خود کرديم! حيوونی اساتيد محترم برنامه نويسی و وصايا که تاکنون از اين توفيق الهی به نصيب بوده اند!

ششم آنکه بر خلاف دوران قديم که هميشه از اوضاع عنکبوتهای جيبمان برايتان می گفتيم بايد عرض کنيم که به کوری چشم بدخواهان اسلام و مسلمين بالاَخص شيخ بزرگوار (خودمان را می گوييم!) ، حسابهای بانکی ما بسيار پر است و جيبمان نيز ايضاْ! و قصد داريم تا ماه آينده يک چيز باحال خريداری نماييم که فعلاْ بهتان نمی گوييم!
در حال حاضر هنوز مقداری کمبود بودجه داريم که سعی می کنيم تا آنموقع تامين شود. اگر هم نشد پس شما مريدان چه کاره ايد؟! هان؟! اُهوی تو! بله خودِ تو! چرا به مُرادت کمک نمی کنی؟! دِهَه! (چقدر حال کرديم دعوايتان کرديم!)
تازه ما يک مريد داريم که بسيار فينقيل می باشد! و دماغش هميشه آويزان می باشد! و گلاب به رويتان دائماْ در حال جيشيدن می باشد! ولی خوب ، مسئول سفارشات خارجی يک شرکت بازرگانی هم می باشد! (چه غلطها!) و چون وضعش خوب است قرار است ما را ساپورت نمايد. (البت ما اين قرار را خودمان گذاشته ايم!)
شماها ياد بگيريد! اين فينقيل نصف شصت پای شماست! به شماها هم می گويند مريد آخر؟!

هفتم آنکه هر کدام از شما مريدان که در واحد تهران شمال ، مترجمی زبانهای اجنبی خصوصاْ روسی می خواند بالفور با ما تماس حاصل نمايد که وی را کاری بسيار مهم داريم و ايضاْ پاداشی بس گرانبها.

 



 
اندر احوالات مشروطه و آش و کار و مرام کُردی!
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢  

در اين چند وقته نيز ما را وقايع بسياری شد.

اول آنکه ۱۴ مرداد سالگرد مشروطه بودندی و ما و ديگر رهبران مشروطيت مراسم باشکوهی را برگزار نموديم و سياستهای کلان جمعيت مشروطين را در سال جاری مشخص کرديم. (حَفَظَ اللهُ کُلُ المَشروطين و المَشروطات!) و از شما مريدان به شدت گله منديم که ما را در اين روز فرخنده تبريک نگفتيد.


دوم آنکه به محض فراغت از مرض فراخی ماتَحت سفری پربار به شهر مقدس قزوين خواهيم داشت و آشی را که با يک و نيم وجب روغن فرد اعلا تهيه نموده ايم به استاد محترم فيزيک تقديم خواهيم کرد تا حالش به شدت اخذ شود و دمارش از روزگارش به در شود , باشد که رستگار شود! (تيکه تيکه اللهُ بَدَنهُ!)


سوم آنکه از شما مريدان که بخاری بلند نشد ولی ما بالاخره رفتيم سر کار . و اينگونه شد که روزی ما يکی از دوستان دوران مکتب خود را اندر خيابان ديديم که البت صرفاْ از چهرهء قوزميتش وی را شناختيم زيرا هيکلش به سان يک کرگدن بادی بيلدر شده بود! و گفتيم تو را چه می شود اکنون آيا؟! گفتا: فلان دانشگاه فلان چيز می خوانم و فلان باشگاه مربی ام. گفتا: تو چه؟ گفتيم: ما نيز فلان جا فلان چيز می خوانيم و برای خود شيخی شده ايم و مريدانی داريم و کار نيز نداريم! بگفتا: بشارت بر تو باد که ورزشکدهء ما در نظر دارد قهوه کدهء خود را واگذار نمايد , بيا و تو بگيرش. خلاصت قرار بر اين شد که دوتايی بگيريمش. عَلی کُل حال قهوه کدهء آن ورزشکده  (به قول متجددین , کافی شاپ باشگاه) اينک دست ماست و يک زيردست هم داريم و کلی خوش می گذرد! به طوری که دائماْ دهان مبارک ما به مانند منارجنبان می جنبد و به سان درازگوش دائماْ در حال تناول کردن می باشيم! کلی هم با بر و بچ ورزشکده رفيق شده ايم که هر کدام پهتای بازويشان اندازهء دور کمر ماست! شايد هم اصلاْ با همين ها رفتيم سراغ استاد ملعونمان!


چهارم آنکه اين قرار ۲۱ مرداد نيز با خوبی و خوشی برگزار شد.
حالا ما تازه روز دوم کارمان بود و با کلی خالی بندی که عيالمان روی گاز است و شعلهء گاز زياد است و عيال دارد ته می گيرد مدير باشگاه را گفتيم که ما ساعت ۵ می رويم و ۷ بر می گرديم و قهوه کده را ول کرديم به امان خدا.
خلاصت با مشقتی فراوان ۶:۱۵ رسيديم به وعده گاه و جمعيت مريدان ما چو مراد خود را رويت کردند , سر از پا نشناخته و از ما به يک اشاره , از آنان به سر دويدن! حدوداْ يک ساعتی آنجا بوديم و مريدان را تفقدی نموديم. در ساعت ۷ خواستيم جمع را به مقصد ورزشکده ترک کنيم که متهمی ما را گفت: من نيز در حال رفتنم. به کدامين سو میروی؟ گفتيم: نياوران. گفتا: بيا که تو را خواهم رساند. و البت نيش ما بسی باز شد! يک جنازه و يک روان پريش اسکيزوفرنی و دو ضعيفه که ما نمی شناختيم نيز همراهمان بودندی. و چون مقصد جنازه ميدان ولی عصر همی بود , متهم يک پيک مرام کُردی گذاشت و وی را اندر آن ترافيک خفن رساند. و اين در حالی بود که ما تازه ۷:۱۵ راه افتاده بوديم و ما مثلاْ قرار بود شعلهء عيال رو کم کنيم و ۷ باشگاه باشيم! خلاصت اين يک پيک مرام برای ما اندازهء يک بُطر مرام آب خورد و ما ساعت ۹ رسيديم ورزشکده! ولی خداييش متهم با مرامی است , يادمان باشد به نفعش يک شهادت دروغ اندر محکمه بدهيم!


نکاتی از سخنان شيخ!


۱. درست است که ما سرکار می رويم , ولی هنوز حقوق که نگرفته ايم و کماکان عنکبوتها در جيب ما جفتک چارکش بازی می کنند! زين رو ما کماکان از پيشنهادات مادی استقبالی گرم به عمل خواهيم آورد!


۲. ما در اين وبلاگستان يک دوجين فاميل درجه اول پيدا کرده ايم! مامان و خواهرم ٬ دخترم ٬ عيالم ٬ شوهرم! ٬ پسرم و عروسم !
زين رو به تمامی افراد بی کس و کار پيشنهاد می کنيم که وبلاگی بنا کنند ٬ باشد که خانواده دار شوند!


۳. اين مطالبی که می بينيد (غير از همين شمارهء ۳) را ما حدوداْ ۴ هفته پيش نوشته بوديم ولی تا امشب وقت نکرده بوديم تایپ کنيم!
( البته می توان به مرض فراخی ما تَحت نيز اشاره نمود!)


نکتهء نغز


زندگان ٬ مردگانی هستند که در تعطيلات به سر می برند.


موريس مترلينگ


 



 
اندر احوالات قاراش ميش و تارعنکبوتی
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢  

در هفته ای که بگذشت ما را وقايع بسياری شد.
اول آنکه رفتيم سراغ استاد فيزيکمان (قَطَعَ اللهُ گَردَنهُ ) و گفتيم: زنهار ای مردک! تو ز خود شرم نمی کنی که ما را ۵/۱ داده ای ٬ آيا؟! بگفتا: تو کيستی؟ گفتيم: شيخ شوريده (حَفَظَ اللهُ وبلاگهُ ). فکری بکرد و بگفت: آهان! همانی که آوازه اش بسيار است و غيبت هايش ايضاْ؟! بگفتيم: آری . بگفتا: همانی که در امتحان ميان ترم شرکت نفرماييده ٬ آيا؟! بگفتيم: آری . بگفتا: بيلاخ ای شيخ! يهو برو چُپق هم بکش ديگر! (توضيح: در زمان ما هنوز سيگار اختراع نشده!) و افزود: ولی عَلی کُلِ حال ٬ ما به تمامی اهالی کلاس ۲۵/۰ ارفاق کرده ايم!!! و ديگر هم نمره ها را تغيير نتوان داد. و ما نگاهی عاقل اندر سفيه به وی فرموديم و خدا را بسيار شکر کرديم که ما را چنين استاد بخشنده ای عطا فرمود! و ياران و مريدان شيخ که او را همراهی می کردند ٬ نکته بينی مرادشان را تحسين کرده و به شدت منقلب شدند و جامه های خود دريدند و نعره ها زدند!

پريروز نيز رفته بوديم دانشگاه که از استاد اقتصاد گدايی نمره کنيم بلکه معدلمان کمی ترفيع يابد که فهميديم آنرا نيز افتاده ايم! (لعنت خدا بر ما باد با اين درس خواندنمان!)
خلاصت اينکه معدلمان به طرز شيکی يک رقمی شده است و زين رو افاضات دفعهء قبلمان را به اين صورت اصلاح می کنيم: خَفَظَ اللهُ مَردودين! و ديگر هم از مشروطه و باقرخان و ستارخان و هيچ الاغ ديگری ياد نخواهيم کرد که وضع ما بسی خَفن تر از اين حرفهاست!

آهای اَيها المُريدون! برای ما نقاره بزنيد و پايکوبی کنيد که شيختان و مرادتان ۴ واحد پاس کرده! (تِرَکُ اللهُ الچشمُ الحَسود!)

دوم آنکه ما دو ماه است که ديگر کار نمی کنيم و زين رو در حال حاضر کار نداريم و آه در بساط نيز ايضاْ! و در جيبمان عنکبوت ها تارها تنيده اند و وضعيتمان بسی قاراش ميش است (و حتی نيناش ناش است!)
زين رو ما از بالای اين منبر يخهء شما مريدان را می چسبيم و اعلام می داريم هر که ما را کاری مناسب با موقعيت يک شيخ بزرگوار و دانشجو معرفی نمايد او را دعاها نماييم و لينکی خاص دهيمش و او را در بَرِ خود بنشانيم و اجازه دهيم تا در آن دنيا ٬ در جوار ما محشور شود! (حَفَظَ اللهُ ذَلِکَ المُريدی!)


نکات بهداشتی!

۱- آقا اين بازيهای wildpersia رو ديدين؟ خيلی توپه خداييش!
۲- اين مريد ما سفارشيه! پول داده اينجا معرفيش کنم! ما هم بنا به اوضاع قاراش ميش ذکر شده ٬ اطاعت امر فرموديم!
۳- بنده در ازای دريافت هر مبلغی حاضر به انجام هر کاری هستم! (البته حالا نه هر کاری!)
اوضاع جيب تارعنکبوتيه و اين حرفا ديگه!


نکتهء نغز

آنگاه که همه نيک سخن می گويند ٬ پليد انديشی عين خرد است.

آلفرد مارشال

 



 
اندر احوالات امراض ما تحت!
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢  

(مطالعهء اين کتابت از برای مريدانی که مبتلا به امراض قلبی يا تالاسمی ماژور هستند توصيه نمی شود!)

بالاخره با سلام و صلوات و به حول و قوهء الهی نزديکی امتحانات با ما تمام شد و ما فارغ گشتيم! البت در اثر اين نزديکی و فشار امتحانات ٬ ماتَحتِ شيخ شرحه شرحه گشته! و ايضاْ ما به شدت اين چند روزه ستارخان و باقرخان را ياد همی کنيم. که آنها سرداران مشروطه بودندی و ما نيز به عنوان رهرو کوچکی ٬ مشروطيت را ادامه خواهيم داد! (حَفَظَ اللهُ مَشروطين!)

پيرو اوضاع و احوال کنونی شيخ و ساير مريدان ٬ لازم دانستيم که در جهت اهداف متعالی نظام که همانا ارتقا سطح فرهنگ عمومی مريدان ماست ٬ افاضاتی را در باب امراض شايع ماتَحت از خود دَرکنيم ٬ باشد که رستگار شويد!

از شايع ترين امراض ماتَحتی ٬ فراخی ماتَحت با نام علمی "آب هندونيسم" می باشد. اين مرض به شدت اندر جماعت مريدان ما و حتی در خارج از جامعهء بزرگ مريدان شيخ شوريده به وفور يافت همی شود.
از فُضلا و قُدما نقل است که سنجد در درمان آن موثر است و حتی تاثيرگذار است! و البت امروزه ٬ شدت آن در ميان مردمان چنان فزونی يافته که آن نيز ديگر افاقه نکند. در اين حالت بايد شخص مذکور را رو به قبله ٬ با ضرباتی بس خَفن به ماتَحتش تنبيه نمود. شايد فرجی بشد و آدم شد!

از ديگر امراض ماتَحتی ٬ شرحه شرحگی ماتَحت با نام علمی "پارگيسم" می باشد. و اين از امراض فصلی بوده و در مواقع خاصی شيوع بيشتری يابد. از آن جمله ايام امتحانات است که توام با درد بسيار است.
اين مرض درمان خاصی نداشته و ما صرفاْ از خداوند منان برای مبتلايان صبر جميل مسئلت می کنيم!

در راستای رفت و آمد مداوم ما به شهر مقدس قزوين و تجمع متخصصين و اطباء امور ماتَحت در اين شهر ٬ مريدانی که دچار مشکلات ماتَحتی می باشند با ما تماس حاصل نمايند تا آنها را به اطباء مذکور معرفی نماييم تا بروند و ما تَحت خود را نشان بدهند! (حَفَظَ اللهُ مَاتَحتُهُم!)


حيف خاک که بر سر استاد فيزيک شود

يادتونه اينجا گفته بودم يه استاد فيزيک خَفن احمق زبون نفهم بيشعور داريم؟!
مرتيکهء مادرننه با من لج کرده ٬ فيزيک بهم داده ۵/۱ !!!
لذا بدين وسيله به کليهء مريدان خود عاجزانه دستور می دهيم اين موجود ابله و گستاخ را که با اين کار خود توهين آشکار به مقدسات و شيخ شوريده نموده ٬ لعنت کرده و دعا نمايند ان شاءلله تعالی به زودی عکس منحوس وی را در rotten.com ببينيم! (سَقَطَ اللهُ اُستادِ فيزيکِنا شَديداْ و فَجيعاْ!)


نکتهء نغز

برای انسان تيره بخت ٬ مرگ تخفيف در مجازات زندان زندگی است.

الکساندر چيس

 



 
اندر احوالات وضعيت فلاکت بار بنده
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢  
چنان که بر همگان واضح و مبرهن (مبرحن؟!) است , امتحانات در حال نزديک شدن به بنده است و به روايتی در حال نزديکی با بنده است! (و از برای عُقلا ايهامی در اين جمله بود!). و زين رو بنده به شدت نالانم و حتی می نالم!
اينها را گفتيم که زين پس اگر زود به زود برايتان افاضات ننوشتيم زياده غُر نزنيد و ما را به سلابه نکشيد.
حالا عمق فلاکت در اينجاست که نظر به مفاد رجزخواني بنده , شيخ شوريده چيزی در ابعاد و اندازه های بيلميرم و حتی کلنگ ميرم می باشد! البت چون ما امور دنيوی را به کفش خود نيز حساب نمی کنيم و صرفاْ به امور عرفانی و عُرفا عشق می ورزيم , فی الحال نيز قضيه را زياد جدی نگرفته ايم! ولی به هر حال هر چه باشد بهانه است ديگر!
پريروز نيز به ميمنت و مبارکی اولين امتحان را برگزار همی کرديم و چون آدينه روز , می بايستی پروژتی به استاد بزرگوار خود (سَقَطَ اللهُ اُستادنا!) تحويل می داديم , راهی شهر مقدس قزوين شديم! که در بدو ورود با استقبال بی شائبهء مريدان روبرو گشتيم و اين شور و شَعف به حدی بود که تا پاسی از شب مردم به انجام امور عرفانی مشغول بودند! از آن رو که فردا روزش بامدادان امتحان داشتيم , شب را در کاروانسرايی سکنا گزيديم. پس از تناول شام به دهکدهء جهانی کده ای (به قول متجددين , کافی نتی!) شديم و ساعتی را آنجا گذرانديم و چند نفری نیز فرصت را غنیمت شمرده و در محضر گرانبار شیخ خود بسی تَلمُذ کردند (حَفَظَ اللهُ شيخُهُم!). حدود ۱۱:۳۰ شب بود که آنجا را به مقصد کاروانسرا ترک کرديم و اين از برای ما کاری بس خطير بود! البت چون پيرو اتفاقات اخير , ماتَحت بنده از کاربری خارج شده بود , ما را باکی نبود!


شوريده افشاگری می کند





اين مرتيکهء آبکش فکر کرده کيه که خودشو با من تجاوز می کنه؟! حالا اينا رو ول کن مچ گيری شيخ رو بچسب! اين خبری که راجع به شيخ شوريده نوشته بود و توهين آشکار به مقدسات بود(!) متنش اول يه چيز ديگه بود و توش به انگوری و ندا منسجم گير داده بود. اونم چه گيری! خبری هم از عطا و بهرنگ پرشين بلاگ نبود. ولی در کمتر از ۸ ساعت متن خبر يهو عوض شد و انگوری و ندا به کلی حذف شدن و خلاصه خبر تحريف شد! منم که خوشبختانه خبر اول رو در همون اولين ساعات انتشار save کرده بودم مچ اين مرتيکهء آبکش رو گرفتم. و اين از برای میرزابنویس های وبلاگستان خدمتی بس بزرگ بود! و طبق نظرات کارشناسی شيخ , يَحتمل دست انگوری و اون ضعيفه در اين کار است , يا حداقل با اين يارو ارتباط نزديک و مستقيم دارد که توانسته بالفور و به سرعت اِعمال نفوذ کرده و مرتيکهء آبکش را شماتت کند و دستور حذف نام خويش را دهد! حالا برين يقهء اين دو نفر رو بگيرين و از خشتک آويزونشون کنين تا به حرف بيان و بگن اين يارو کيه!
عکس کامل متن خبر , قبل و بعد از تحريف رو در اينجا و اينجا ببينين.


عطا و بهرنگ کولاک می کنند!

درست بعد از انتشارخبر تحريف شده , پرشين بلاگ وبلاگ فاحشه رو مسدود کرد! اين قضيه يه جورايی هم همزمان با سر و صدا و غوغای وبلاگ اين خانوم در جهان بود. CNN , Rueter , Yahoo News و سايتهای خبری يوگسلاوی , چک , روسيه , يونان و ... در اون چند روز يهو راجع به اين وبلاگ کلی خزعبل جات نوشتن! حالا هم انگار اين خانوم رفته و داره در آدرس http://faheshe.blogsky.com می نويسه. خلاصه عطا و بهرنگ يهو بدجوری نُطُق گرفتن!


نکتهء نغز

نازی ها در آلمان به سراغ کمونيست ها رفتند و من دم بر نياوردم; چرا که من کومنيست نبودم. سپس سراغ يهودی ها رفتند و من چيزی نگفتم , چرا که من يهودی هم نبودم. بعد به سراغ اتحاديه های کارگری رفتند و من چيزی نگفتم , زيرا من عضو اتحاديه کارگری هم نبودم. سپس سراغ کاتوليک ها رفتند و من باز هيچ نگفتم , زيرا من پروتستان بودم. عاقبت سراغ من آمدند و ديگر کسی باقی نمانده بود که چيزی بگويد.

مارتين نايمولر

 
اندر حکايت شيخ بی جنبه
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٢  
دوش يکی از ميرزابنويس ها ما را به کلبه اش دعوت نمود و ما با کمال خرسندی دعوتش را اجابت کرديم و چون اهل بيتش اندر سفر بودند و کلبه اش مکان می بود , شيخ شوريده با کله به سوی آنجا شتافت تا مراسمی عرفانی برگزار کند! (مريدانی که از سبک و سياق مراسم عرفانی بی خبرند , سريعاْ به اينجا عزيمت کنند.)
يکی دو ساعتی که سپری شد به کش لقمه فروشيی دورگو زديم و گفتيم: ای کش لقمه فروش! ما را گرد لقمه و پيچ لقمه ای بده. (به قول متجددين , همبرگر و ساندويچ!)
خلاصت طعام به وسيلهء پيکی به کلبه رسيد ولی شيخ که پيش از آمدن , مقداری خُزعبل جات تناول کرده بود از خوردن طعام سر باز زد و به جای آن بساط مراسم عرفانی را محيا کرد. و چون ميرزای نامرد و ميرزاة نامرده (!) در سلوک عرفانی با شيخ همراه نشدند , بنده به تنهايی اين بار سنگين را به دوش کشيديم و نوشيدنی بهشتی را با غلظتی خَفن بالا رفتيم و بعد يک پيالهء ديگر نيز به همان خَفَنيت بالا رفتيم و سپس از روی صندلی به زير افتاديم و قهقهه ها زديم و نعره ها کشيديم و عرفان تمام وجود شيخ را تسخير کرد! و کم کم هوش و حواس ما به دنيای ديگر رفت و از اطرافمان جز اندکی نمی فهميديم و تنها بعضی اوقات می فهميديم که ميرزای عزيز با مهربانی و عطوفت دارد ما را با چک و مشت و لقد مورد لطف قرار می دهد و به ما فحش می دهد! چند باری هم انگار کلهء ما را به ديوار کوبيد (سَقَط اللهُ وبلاگهُ) ولی ما همچنان می خنديديم و حتی بسيار قهقهه ها زديم! و اين از گذشت و بزرگواری ما بود , نه چيز ديگر!
سپس ما را خيس خالی نمود ولی ما کماکان می خنديديم. بعد با چشمانی گريان ديگر مريدان را خبر نمود و چون اطلاع يافتند که شيخ ناخوش است و از حال رفته , خود را به سرعت به آنجا رساندند که در راس آنها اين ميرزای مخلص ما , با مَرکبی دربستی به پابوس مُراد خود شتافت. و ما را کیلو کیلو آبليمو خوراندند که ما بعدش گلاب به رو شديم!
سپس طبيب را خبر کردند و ما را سه سرم زد و پنج آمپول! که از برکت آن , ما تَحت ما آبکش شد و از کاربری خارج شد! (و اين از برای قزوينيان شهيدپرور خبری ناراحت کننده بود!)
طبيب مريدان را گفت که شيخ شما را از آن دنيا برگردانديم و ليک نمی دانست که ما خود مخصوصاْ به آن دنيا رفته بوديم تا عرفان بيشتر در ما نفوذ کند!
در نيمه های شب که ما به هوش آمديم ياران را گفتيم که: ما پايه ايم که مراسم عرفانی ديگری داشته باشيم چون روايت است که شب را به سلوک عُرفا گذراندن از بهترين کارهاست! و ياران ما را به شدت کتک زدند و حتی لَت و پار کردند! و لعنت خدا بر ايشان باد!


پيرو جريانات به وقوع پيوسته

از دوستای خوب و جون جونيم احسان (پسرايرونی) , داريوش کبير , مسعود (چشم آبی) و اون ميرزاة گُل که اون شب به دادم رسيدند و شيخ خود را از آن دنيا برگرداندند ممنونم و از همين جا قول میدم يه مراسم توپ عرفانی به افتخارشون ترتيب بدم!!!


من خيلی busy هستم

امروز پيش داريوش بودم و نشسته بوديم الکی پای کامپيوتر و انگولک می کرديم. بعد يه جا تعرفه های جديد مخابرات رو ديديم و به فکرمون افتاد که حساب کنيم ببينيم ما چقدر مايه و وقت و اين جور چيزا تو اين دهکدهء جهانی وِل می ديم! نتايج بدست آمده خيلی جالب بود.

فرضيات:
من به طور متوسط شبها ۶ ساعت آنلاين هستم.
هزينهء هر ساعت کارکرد شهری در شب ۸۱ تومان است.
من به طور متوسط روزها ۲ ساعت آنلاين هستم.
هزينهء هر ساعت کارکرد شهری در روز (بعد از ساعت ۱۳) ۱۱۳ تومان است.
پس داريم:
روزی ۷۶۶ تومان و روزی ۸ ساعت.
ماهی ۲۳۰۰۰ تومان و ماهی ۲۴۰ ساعت = ۱۰ روز
هر قبض تلفن (۲ ماه) ۴۶۰۰۰ تومان.
سالی ۲۷۶۰۰۰ تومان و سالی ۱۲۰ روز = ۴ ماه!

پيوست:
روزی ۸ ساعت هم می خوابم. پس سالی ۴ ماه هم خوابم.

درنتيجه: فقط سالی ۴ ماه مي مونه که اونهم در قرارهای وبلاگی , گردش با دوستان , حضور افتخاری در دانشگاه , مراسم عرفانی (!) , دست به آب , خوردن و ... تلف ميشه! پس ديگه وقتی برای درس خوندن نمی مونه!


نکتهء نغز

بی سوادی ريشه کن نشده , بلکه امروز بی سوادان توان خواندن يافته اند.

آلبرتو موراويا


 
اندر حکايت مراسم سورپريز کنون
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢  
در هفته ای که بگذشت چندی از ميرزابنويس های وبلاگستان تصميم بگرفتند که حق شاگردی را ادا کرده و برای شيخ خود مراسم تولدی برگزار نمايند. و زين رو کار و زندگی و اهل و عيال خود را ول بکرده و به جوش و خروش افتادند و ميرزاها و ميرزاة های ديگر را به وسيلهء کتابَتِ برقی (به قول متجددين , ايميل!) از اين واقعهء عظيم آگاه بکردند. و عهد کردند که شيخ شوريده را بی خبر گذارند تا سورپيريزيده شود! و البت چون سه تا از ميرزاها اندر سفر يزد طی طريق می کردند و قرار بر اين بود که آدينه رُجعت کنند , مراسم را شنبه قرار دادند.
ولی ما که در ذکاوت شهرهء آفاق می باشيم و حتی از قيافه مان هم کاملاْ مشهود است(!) از طريق ارتباطات عرفانی و فوق بشری خود از شرح مَاوَقَع آگاه گشتيم و چون در آدينه روز يارانِ به سفر رفته باز آمدند , مچشان را گرفتيم و آنها را سخت نکوهش کرديم که اين چه کاری بود؟! که ما را ماديات هل پوچی بيش نيست; و بدين گونه خضوع خود را به نمايش گذاشتيم!
فردا روز , ظهر عَلَی الطلوع(!) از خواب برخواستيم و از آن رو که دستی در مراسم داشته باشيم مشغول رَتق و فَتق امور مراسم شديم. ۲ ساعت پیش از مراسم برای خريد اَبَرشيرينيی (=کيکی!) به دکان شيرينی فروشی مراجعت کرديم و گفتيم ای شيرينی فروش! ما را کيکی بده ۳۰ نفره. و او نيز کيکی را دور از جان به اندازهء درازگوش بياورد و بگفت: زنهار که تو نتوانی اين را ببری. و ما گفتيم: پس خودت بياور فلان جا. و او نيز اطاعت امر نمود.
ساعت موعود که فرا رسيد , مريدان اندک اندک داخل شدند و البت ما بسيار کِنِف گشتیم! زيرا حدوداْ ثلث مدعوين آمدند و بقيه (سَقَطَ اللهُ وبلاگهُم!) جملگی بهانه آوردند که کار داشتيم و مشغوليت داشتيم و از اين گونه توجيحات رايج! و ما همانجا از خدا خواستيم که به حول و قوهء الهی وبلاگ ايشان فيلتر شود و پروکسيی بس خَفن روی آن قرار گيرد تا ديگر باشند احترام شيخ خود را نگه دارند و دل پيرمرد را نشکنند. و ما حاضرين را به زور کتک مجبور ساختيم که به سان کرگدن هر يک نيم کيلو کيک بخورند! و البت باز هم مقدار متنابهی کيک باقی ماند!
سپس با چند نفری از ياران به کشتيرانی در درياچهء بوستان ملت پرداختيم و در آنجا فهمیدیم که پارو زدن کاری است بس دشوار و ما را با این لطافت به این کارها نیامده! و سپس ۸ نفری در وسيلهء نقليهء موتوری يکی از ميرزاة ها شديم و با اين کار لحظاتی شاد و مفّرح برای ملت پديد آورديم! به طوری که همگان با ۴ چشم ما را نگاه کرده و قهقهه می زدند و ما بسيار خدا را شکر کرديم که ما را اسباب تفريح و شادی مردم قرار داد!


ديگه عمراْ کسی حريف بشه!

پيرو رجزخونی بنده در اينجا , لازمه جهت تنوير افکار عمومی عرض کنم که بنده امتحان نقشه کشی رو هم ندادم!


بدون شرح!

جمعه که داشتم از قزوين برميگشتم (توضيح برای اونايی که نمی دونن: من دانشجوی قزوينم) , تو اتوبوس يه فيلمی گذاشته بود به اسم: "بچه های اجاره ای" !!!


نکتهء نغز

حقيقت راهی است بدون جاده.

کريشنا مورتی


 
اندر حکايت موجود متولد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢  
گويند مقدار و اندی سال پيش در سنةء ۴ بعد از ميلادِ همسايه بغلی , در روز پنجم از برج جوزا موجودی عجيب الخلقه و نادر از مادرش دَربشُد! و چون تولد يافت نوری عظيم در آسمان رويت بشد و سپس از مشرق تا مغرب عالم را تاريکی فرابگرفت و خلاصه گيتی را کُن فَيَکون بنمود! و عُلما به سرعت از خود نظريه دَربکردند که اين همان شيخ ماست که نوستراداموس نويد آمدنش را داده بود چون گفته بود روزی شوریده خواهد آمد و از بدو ورود به عرصهء وجود , دنيا را روی سرش خواهد گذاشت! پس او را اميد نام کردند و تمامی جنبندگان و خزندگان و چرندگان و نرم تنان و آغازيان و تک سلولی ها و ... جملگی خدا را شکر کردند که بالاخره اين اومد! وگويند مريدانش گله گله از سراسر گيتی با پای پياده و حتی با درازگوش قصد آنجا کردند و جملگی دور گهواره اش جمع شدند و گفتند ای شيخ شوريده , ما را پندی بگو که سالهاست انتظار وجودت را می کشيم. و در آن هنگام طفل شوريده از خود بادی دَربکرد و عرفان در گوشت و پوست مريدان نفوذ کرد و جملگی منقلب شدند و نعره ها زدند و زاری ها نمودند و البت فرارها کردند!


شوريده (همون پيرمرده که اون بالاس!) وقتی کوچولو بود!

بانوان محترم لطفاْ چشماتون رو درویش کنید! حتی شما!




شباهت مرگبار!

دیروز وقتی می خواستم برم دانشگاه از تاکسی پیاده شدم دست کردم از جیب پیرهنم یه اسکناس سبز هزاری دراوردم بدم به یارو که یهو یه اسکناس سبز دیگه از لاش افتاد و باد بُردش! منم حالا بدو تو خیابون دنبال این یه تیکه کاغذ و نزدیک بود برم زیر ماشین! خلاصه به هر جون کندنی بود رسیدم بهش و خیلی فاتحانه پامو گذاشتم روش! وقتی خواستم بردارمش ديدم ۲۰ تومنی بوده!!!


نکتهء نغز

پسر: پدر , کی آنقدر بزرگ می شوم که هر کاری دلم خواست انجام دهم؟
پدر : نمی دانم پسرم , تا حالا کسی اينقدر عمر نکرده!

سيلليوس


 
اندر حکايت قرار ۱۸ارديبهشت
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢  
روزی متهمی فراری از مخ پوکش ايده ای دَربشُد به اين مضمون که همايشی برگزار گردد و در آن ميرزابنويس های دهکدهء جهانی (به قول متجددين, وبلاگرها!) گرد هم جمع شوند و ريخت يکديگر را رويت کنند و حَض ببرند و از محيط و آب وهوا استفاده همی کنند. و زين رو , ميرزابنويس کده ای (به قول متجددين , وبلاگی!) اندر دهکدهء جهانی برپا کرد و خزئبلاتی در آن کتابت نمود که چکيدهء آن در باب همان همايش بود.
عَلی کُل حال , روز موعود فرا رسيد و ميرزاها و ميرزاة ها (!) گله گله از سراسر مملکت به آنجا شدند و گويا ساعت ۳ موعد آنها بود که چون این شيخ شوريده ساعت ۵ رسيده بود از کتابت جريانات مَا وَقَع در اين ۲ ساعت معذورم. و يَحتمل اتفاقاتی بی ناموسی بوده و ما بسی خوشنوديم که نبوديم!
و چون شيخ ما (درويش شوريده) به محفل اندر آمد مريدان گردش جمع شدند و شيخ با عطوفت آنها را تَفقّدی نمود که حال ياران منقلب شد و جميعاْ نعره ها زدند و زاری ها نمودند!
پس از متفرق شدن جمع , شيخ ما با دو ميرزا و دو ميرزاة به قهوه کده ای (به قول متجددين , کافی شاپی!) شدند و آنها را موعظه ها نموديم . سپس به پيشنهاد يکی از ميرزاها به کاروانسرايی (به قول متجددين , هتلی!) شديم ولی ميرزای نامرد با رفقايش در آنجا قرار داشت و ترک ما بکرد. و زآن سبب ما با دستانی به مراتب درازتر از پاهايمان به غذاکده ای شديم و چون فقدان کش لقمه دیدیم , پَستا تناول نموديم و خواستيم به بهانهء گوشی جديد دورگوي همراه يکی از ميرزاها , مخارج را اندر پاچه اش نماييم که زير بار نرفت و لعنت خدا بر او باد!
و سر انجام شيخ شوريده نيمه شب به بيت متبرکه رُجعت نمود!


حريف می طلبم!

بنده به شدت دانشگاه و اساتيد محترم به کفشمه! (معادل بهينه سازی شدهء "عين خيالمم نيست"!) چرا؟ الان ادلّهء موجود رو , رو می کنم ببينم موجودی وجود داره بتونه با من رقابت کنه يا نه!
از اول ترم تا حالا استاد محترم زبان تخصصی هنوز سعادت نداشته منو ببينه! حتی دريغ از يه بای بای از راه دور! آخی , بيچاره! (طبيعتاْ امتحان نيم ترمش هم هوتوتو!)
به استاد محترم و بی سواد رياضی فقط دو تا ۱۰ دقيقه افتخار دادم! نيم ترم هم که معلومه ديگه!
استاد استاتيک هم حيوونی جمعاْ شايد يه ساعت سعادت همنشينی با منو داشته! امتحان نيم ترمش هم که پرسيدن نداره ديگه!
جونم براتون بگه يه استاد فيزيک خَفَن داريم که اگه تمام راه حل مسئله رو هم نوشته باشی و فقط انديس يکی از فرمولها رو يه کم بالاتر نوشته باشی از اون سوال حتی ۲۵ صدم هم بهت نميده! حالا ديگه خودتون شدت خَفَنيتش رو پیدا کنین. (g=10 !!!) من کلاْ ۴ جلسه سر کلاسش رفتم و هيچ کدوم از جلسات فوق العاده رو هم نرفتم و امتحان نيم ترمش هم کما فی سابق!
سر اقتصاد تقريباْ نصف جلسات رو بودم ولی سر امتحان نيم ترم اينم نرفتم!
تا اينجا شد چند تا؟! ۵ تا!
نقشه کشی تنها درسيه که نَفس من بيده! کلی حال می کنم باهاش. به خاطر اين تا حالا سرش فقط ۴ جلسه غيبت داشتم! امتحان نيم ترم هم قراره هفتهء ديگه بگيره. حالا معلوم نيست بهش حال بدم و امتحان بدم يا نه!
فقط يه درس ديگه می مونه که معجزهء اين ترم به حساب مياد! اونم تنظيم خانواده س. تنها درسيه که من تو امتحانش شرکت کردم! که البته اونم به اصرار يکی از بچه ها بود و قول مساعد در زمينهء رسوندن جوابها به من!
خوب. حريف می طلبم! نبود؟!


نکتهء نغز

توضيح: هفتهء پيش داشتم می رفتم دانشگاه که ديدم جملهء زير رو روی يه پارچهء بزرگ نوشتن و زدن توی يکی از چهارراهها. منم متاسفانه اون روز دوربينم همراهم نبود و دفعهء بعد که رفتم ازش عکس بگيرم که بذارم اينجا, برداشته بودنش. ولی حضرت محمد خيلی حال داده بود بهم! يه لينک مشتی بهش ميدم! ۲شنبه هم که انگار تولدشه. يه کادوی توپ طلبش!

"جوانی از اقسام شوريدگی است"!

حضرت محمد


 
اندر حکايت نمايشگاه کتاب
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢  
گويند در سنوات خيلی دور حکيمی از خود پيشنهاد دَربکَرد که هر سال آيينی برگزار گردد که مردم در آن چندروز خوش همی باشند و به دامان طبيعت همی روند و خلاصه کِيف خود را کوک همی نمایند.
پس مقدمات اين آيين فراهم شد و زين جهت که بار فرهنگی نيز يدک بکشد آنرا نمايشگاه کتاب نام کردند.
اندر آداب این آيين در نُسخ خطی چنين آمده:
چون فروردين دَر شود و ارديبهشت فرا رسد , مردمان دندان در جگر فرو کنند تا نيمهء برج فرا رسد! و گويند که خانواده ها اسبابی از برای پيک نيک فراهم نموده و مواد اوليهء کُتلت و آب گوشت و مقداری هم جَقول بَقول مهيا می سازند. زيرانداز و بالشت از برای استراحت عصرگاهی و گاز پيک نيکی از ادوات اصلی اين آيين است.
تا جايی که در قدرت خانواده ها باشد سعی می کنند کودکان , نوزادان و افراد پير و سالخورده و زمين گير را برای عوض شدن روحيه به اين آيين بياورند.
و اما در باب افراد اَزَب (مجرد!). گويند جوانان اَزَب به دو شيوه اين آيين را به جا می آورند. دسته ای با همجنسان خود و دسته ای با ناهمجنسان خود!
دستهء اول (گروه همجنسان) معمولاْ با دو باب کردن مکتب ها و دارالتعليم خود , سعی مي کنند علاوه بر تفريح و انبساط روح (که البته از اهداف اصلی آيين است) با فعاليتی جانفرسا قبل از خارج شدن از نمايشگاه در دستهء دوم جا گرفته باشند!
دستهء دوم (گروه ناهمجنسان) نيز سعی می کنند علاوه بر بهره گيری از فضای روح بخش آنجا در کنار هم لاو نگون بخت را بترکانند!
لازم به تذکر است که برای آذين بندی و زيباسازی اين آيين از کتابها و پوسترهای رنگی استفاده می شود!


آی خونه دار و بچه دار , PC رو بردار و بيار...!

کمتر از يک ماهه که وب سايت گروه ماناسافت شروع به فعاليت کرده و با استقبال محيرالعقولی روبرو شده! اين گروه رو يه سری از بَر و بَکس فعال و متبحر در زمينهء کامپیوتر , برنامه نويسی و شبکه ايجاد کردن که فعاليتهای وسيعی در زمينه های آموزش , اطلاع رسانی , معرفی و ... انجام می ده.
اين سايت شامل يک وبلاگ خبری , انجمن های مختلف , بخش مقالات , بخش معرفی و لينک سايتها و وبلاگها , بخش آموزش ( از جمله آموزش نکات وبلاگ نويسی و آموزش نکات جالب کامپيوتری) و بخشهای ديگه است. اگر هنوز تو اين سايت عضو نشدی , بدو که عقب نيوفتی!
در صورت تمايل به داشتن لينک در ليست وبلاگها , با قرار دادن لينک سايت در وبلاگتون و خبر دادن به يکی از مديران سايت , به راحتی اين کار انجام ميشه. (چون من مدير قسمت انجمن ها , مقالات و لينک ها هستم , در اين مرحله کارتون راحته!
همچنين مقالات خودتون رو می تونين برای ما ارسال کنين تا با نام خودتون در سايت قرار بگيره. به بهترين مقالات هر ماه جوايز ارزنده ای (از قبيل هزاران دستگاه پژو ۲۰۶ و مليونها دستگاه سواری ماکسيما!!!) اهدا خواهد شد.
غرفهء ماناسافت در سالن ميلاد مقدم شما علاقه مندان را گرامی می دارد! (آخر تبليغاتی بودا!)
از اين به بعد علاوه بر email هميشگی ام , با اين آدرس هم می تونين با من در ارتباط باشين: shurideh@mnsft.net


آخه يعنی چی؟!

حتماْ تا الان یه سری تون باخبر شدین که يه خانم محترم اومده و وبلاگ فاحشه رو باز کرده. اين خانوم از خوانندگان وبلاگ من بود و چند باری با من چت کرده بود و از من خواست تا بهش ياد بدم که چطوری تو پرشين بلاگ عضو بشه و وبلاگ بسازه. برای من چيزايی از زندگيش گفته بود و گفت هدفش از نوشتن وبلاگ تعريف داستان زندگيش برای بقيه اس که مسلماْ می تونه عبرت ناک باشه! به خاطر همين هم من بهش کمک کردم. البته من فقط برای ثبت نام در پرشین بلاگ و ساختن وبلاگ راهنماييش کردم و لوگوش رو هم اونطوری که خودش خواست براش ساختم. همين. اونم در اولين مطلبش از من تشکر کرده بود.
حالا من واقعاْ متاسفم که خيلی از خواننده های اون وبلاگ (از جمله يه سری از دوستانی که منو ميشناسن) صد جور حرف برای من دراوردن! يکی بنده رو به جرم داشتن روابط نامشروع محاکمه کرده! يکی ديگه ميگه راستشو بگو , از کجا پيداش کردی؟! يکی ميگه اگه خبريه مام هستيم!!! يکی ميگه خودتی رفتی اونجا رو باز کردی! يه سری هم به اون بدبخت بد و بيراه گفتن! بابا اول بذارين حرفاشو بزنه بعد اگه خواستين قضاوت کنين و فحش بدين و حرف دربيارين!
تا اونجايی که من فهميدم تحت تاثير شرايط مجبور به اين کار شده و الان تصميم داره به زندگی نرمال برگرده. (حالا اگه يه جور ديگه از آب در اومد باز يقهء منو نگيرينا!)
يکی از دوستان هم تو نظرخواهی مطلب قبل از من رنجيده بود ولی خودشو معرفی نکرده بود. ازش خواهش می کنم به من ايميل بزنه تا بدونم کی بوده و جوابش رو بدم. آدم بايد بتونه اينقدر شجاع باشه که خودشو معرفی کنه و اگه نظری داره (حتی اگه فحش باشه) بگه.
خلاصه خدا اين قضيه رو بخير بگذورنه!


نکتهء نغز

(توضيح: برای نکتهء نغز اين دفعه , دو جمله از دو نفر رو براتون انتخاب کردم که هر دو می تونه توضيحی برای مطلب بالا باشه.)

اغلب مردان و زنان ناگزير نقشهايی را ايفا می کنند که زيبندهء آنها نيست. دنيا صحنهء نمايشی است که بازيگرانش به درستی گزينش نشده اند.

اسکار وايلد


بشر بی آنکه بداند بازيگری است برای نمايشی که متن آنرا هرگز نخوانده و ابعاد آنرا هرگز به خواب نديده.

چهاتو پادهيا


 
اندر احوالات ما
ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢  
اين دو سه هفتهء اخير خيلی سَرَم شلوغ بود و مثه اينکه اين رشته سر دراز دارد.
حالا تو اين هير و ويری کلی هم شاکی پيدا شده که چرا به ما سر نمی زنی و لينک نمی دی و برامون قِر نمی دی و آب حوض نمی کشی و ... .
در همين راستا بنده لازم می دونم جهت تنوير افکار عمومی توضيحاتی رو از خودم دَربکُنم!
۱. اين کارايی که نکردم هيچ ربطی به گرفتاری ۲۴ ساعتهء من نداره. اصلاْ من اينقدر بيکارم که روزا ميشينم شیپيشای تنم رو می شمارم! اين کارا در راستای سياستهای کلان کلاس گذاشتن که در اينجا گفته بودم , صورت می گيره!
۲. بابا حالا ما يه چيزی گفتيم ولی به جون مامانم وقت حموم رفتنم ندارم (به خاطر همون شیپيش دارم!) کلاسم کجا بوده بابا!
۳. بابا حالا گير ندين ديگه! باز ما يه چيزی گفتيما! حموم رو که ميرم. ولی وقت ندارم!


جون مامی تون بسه ديگه!

ای داد! ای هوار! ای فغان! آی اهالی وبلاگستان به پا خيزيد!
بابا, جون مامی تون يه برنامه بذارين ديگه همديگه رو نبينيم! من خسته شدم به خدا! هفته ای ۸ روز دارم بلاگنويس ها رو می بينم! بيرون ميرم بگردم با بچه های بلاگنويسه, کوه ميرم با اوناس, بازارچه خيريه ميرم با اوناس, شام ميرم بيرون با اوناس, ختم ميرم با اوناس, WC ميرم با اوناس, (...) ميرم با اوناس!!!
هفتهء پيش ۴ روزش رو با اينا بودم. اين هفته و هفتهء ديگه هم ۱۰۰۰ تا قرار وبلاگی گذاشتن!
آخه من دردمو به کی بگم؟!


مژده مژده

افاضاتی در باب نمايشگاه کتاب از خودم دَربکرده ام که به خاطر درازی مقال به دفعهء بعد موکول می کنم.


نکتهء نغز

هنر زيستن يعنی اينکه بدانيم چگونه کمی لذت ببريم و بسيار تحمل کنيم.

ولتر هزليت